|
دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی پشیمان می شوی. مولا علی ع
|
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر ِ غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من !

ای سرنوشت ، از تو کجا می توان گریخت ؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام !
هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است."
به سه چيز تکيه نکن : غرور ، دروغ و عشق .
آدم با غرور ميتازد ، با دروغ ميبازد و با عشق ميميرد .
(( دکتر علی شريعتی ))
شکایتی برگ زرد از درخت ندارد ،
چون می داند راه دیگری جز جدایی نیست ،
راهی که هر آدمی نیز روزی به آن خواهد رسید .
(( اُرد بزرگ ))
تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .
(( پائولوکوئیلو ))
یک پرنده کوچک که زیر برگ نغمه سرایی میکند برای اثبات خدا کافی است
( ویکتور هوگو )
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد
ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است
زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور میکند.
((مونتسکیو))
این قانون طبیعت است که هیچ کس به تنهایی نمی تواند خوشبخت باشد
بلکه خوشبختی و سعادت را باید در سعادت و خوشبختی دیگران جستجو کرد.
((ویلیام شکسپیر))
مردم اشتباهاتشان را روی هم ميريزند و غولی به نام تقدير ميسازند .
(( جان هاينر ))
اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش ،
چون ارزشی نداره ، چون کار دل دوست داشتنه ، مثل کار چشم که ديدنه ،
اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی ، اگه عقلت عاشق شد ،
بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعيه .
(( افلاطون ))

سپاس خدایی را سزاست که هر وقت بخواهم ، می توانم صدایش کنم و هر گاه در پی خلوتی با او باشم ، بی هیچ واسطه ای می توانم او را داشته باشم و او همیشه برآورنده خواسته های من است .
این خدا ،این خدای من ، به راستی ستایش برانگیز است به حقیقت دوست داشتنی است و به واقع سجده کردنی است .
برداشتی از دعای ابوحمزه ثمالی
التماس دعا
الهی... سراچه دلم را خانه تقوای خود گردان...و کالبدم را به کاری بگمار که از من می پسندی..و مرا از هر انديشه جز طاعت خودت باز دار..و غرقه طاعت خويش نمای..چندانکه انچه تو نمی پسندی نپسندم..
الهی... ای کار براور ناتوانان...و ای سنگر حوادث هولناک..اينک من تنها مانده ام . و بار گناهان...و يار وياوری با من نيست..و طاقت خشم ترا ندارم...و پشتيبانی مرا نيست...و در معرض خوف لقای تو مانده ام..و هراسم را ارام بخشی نيست...اگر مرا تنها واگذاری..کيست که مرا ياری کند؟؟
الهی...من در همه حال بنده فروتن توام..و در همه حال به ناتوانی خود معترفم..پس به وعده ای که داده ای عمل کن...وانچه را به من عطا کرده ای کامل گردان..و از زوال نگهم دار که من بنده توام ..بنده مسکين .و نيازمند و حقير ..فقير و ترسان و پناه خواه...

الهی توشه مرا در زندگی پرهيز گاری به درگاه خود قرار ده و کوچ مرا حرکت به سوی رحمت خويش معين فرما..وباب خشنودی خود به روی من بگشای..و نيرويی عطا فرما تا از سر اشتياق انچه مايه خشنودی تست بر دوش کشم...و گريز گاهم را به درگاه خودت قرار ده..
الهی .. دلم را از بندگان شرورت برمان..وچنان کن که انس به تو و دوستدارانت و اهل طاعت تو دلم را فرا گيرد..و مگذار که هيچ بدکار و کافر دل بر من منت نهد..و دست يابد.. يا مرا به ان نيازی باشد...بلکه ارامش دل و اسايش روان من و بی نيازی و انجام يافتن کار های مرا بر عهده خويش گير همانا که تو بر هر کار توانايی و اين کار ها بر تو بس اسان است... ای مهربانترين مهربانان...
صحيفه سجاديه
از خدا خواستم....
از خدا خواستم...
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکش.
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد
خدا گفت: نه
شکیبایی زاده رنج و سختی است.
شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیکتر و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد
خدا گفت: نه
بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگی خواهم داد، تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوستبدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم
بلبل را ببین که حتی در قفس هم می خواند.
پروانه را ببین که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی کشد.
طاووس را ببین که زشتی پاهایش، افسرده اش نساخته.
زرافه را ببین که هرگز گردن کشی نمی کند.
کرم را ببین که بی دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته.
جغد را ببین که شب ها چگونه به مراقبه مشغول است.
عقاب را ببین که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است.
سگ را ببین که تو نجسش می خوانی اما او به تو وفادار مانده.
گوسفند را ببین که چگونه قربانی خوشی ها و نا خوشی های توست.
زنبور را ببین که چگونه از گل شهد برمی آورد و از دشمن دمار.
لاک پشت را ببین که چگونه شجاعانه به جای لاک دیگران درلاک خود پنهان شده.
پشه را ببین که چگونه غرور و عظمت تو را در هم می شکند و خشم نهفته ات را بیرون می ریزد.
ماهی را ببین که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می اندازد.
اسب را ببین که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می کند.
و اما:
کرکس را نبین که پیوسته در انتظار مرگ دیگران است.
طوطی را نبین چرا که بی اندیشه هر گفته ای را تکرار می کند.
کفتار را نبین چرا که خفت ریزه خواری می کشد.
ملخ را نبین چرا که تاراجگر زحمات دیگران است.
عنکبوت را نبین چرا که تنها به فکر بنای خانه ی خود است.
عقرب را نبین چرا که در دشواری ها به جای حل مسئله، حلال مسئله را می کشد.
و پرندگان را ببین که چگونه به هنگام آشامیدن، نظری نیز به آسمان دارند.
کتاب کوچک حکمت
در سال ۱۲۸۵ در بادغیس هرات متولد شد و در سال ۱۳۴۵ در همین شهر فوت کرد.
نامش صفورا بود و از سن ۱۴ سالگی شعر میسرود. نخست عضو انجمن ادبی هرات و سپپس به آموزگاری در لئثه هایی ( دبیرستان) دخترانه هرات پرداخت.
در زمان حیاتش مکتبی رادر کابل دایر کرد. محبوبه یکی از شعرای نامدار معاصر افغانستان است که اشعارش بالغ بر سه هزار بیت اسی.
دیوان محبوبه هروی در سال ۱۳۴۷ توسط محمد علم غواص در هرات به چاپ رسید.
بیم و امید
هر شب از هجران تو دل در برم خون می شود
چشم من از گریه همچون رود جیحون می شود
گر نسازی از لب جان بخش خود دردم دوا
کی علاج من بدرمان فلاطون می شود
نیست ممکن ماه من مهرت رود از خاطرم
عشق تو اندر سرم هر روز افزون می شود
هر که بر رویت نگاهی کرد ای لیلی عصر
از غمت دیوانه و شیدا و مجنون می شوم
وانکه آوازت شنید ای خسرو شیرین زبان
منزلش فرهاد وش در کوه و هامون می شود
بیم هجرم کشت و امید و صالم زنده کرد
می ندانم کانتهای کار من چون می شود
گفته بودی می شود ((محبوبه)) رسوا از غمم
پیش از این رسوا نبود ای ماه اکنون می شود؟
کتاب شعر زنان افغانستان
گریه هم با من دگر نا مهربانی میکند
قلبم اما گریه هایش را نهانی میکند
اشک تنها مونس شبهای تارم بود وبس
اشک هم با غم دگر اما تبانی میکند
بلبلی در زیر باران نگاهم لانه داشت
اینک اما جغد شومی نغمه خوانی میکند
باغ قلبم ازهجوم درد ها پائیز شد
غصه هم درآن به شادی باغبانی میکند
بيا امشب به من محرم شو اي اشک
بیا امشب توهم باغم شو ای اشک
بیا بنگر دلم تنها شده باز
بیا قلب مرا همدم شو ای اشک
من آن گلبوته خشک کویری
بيا بر روی من شبنم شو ای اشک
رها کن ميل ماندن در دو چشمم
تو جاری بررخ زردم شو اي اشک
بيا آرام من در بيقراری
تسلی بخش من هردم شو اي اشک
بیا بغض سکوت سینه بشکن
به چشم خشک من شبنم شو ای اشک
دلم مجروح درد غربت تو
به روی زخم دل مرهم شو اي اشک
دلم از درد هجران نالد امشب
بیا درمان بر دردم شو ای اشک
پروردگار ما، پرهيزگاری در اين دنيا و پرهيزگاری در آخرت
به ما عطا کن و ما را از عذاب دوزخ حفظ نما.۲۰۱البَقَرَه
"لاينل واترمن" داستان آهنگري را ميگويد: که پس از گذراندن جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا کند.سال ها با علاقه کار کرد، به ديگران نيکي کرد، اما با تمام پرهيزگاري، چيزي درست به نظر نمي آمد. حتي مشکلاتش مدام بيشتر ميشد.
رازي ست كه آن نگار مي داند چيست
رنجي است كه روزگار مي داند چيست
آني كه چو غنچه در گلو خونم از اوست
من دانم و شهريار مي داند چيست
شکستم!
من اگر اشک به دادم نرسد مي شکنم
اگر از ياد تو يادي نکنم مي شکنم
بر لب کلبه ي محصور وجود،
من در اين خلوت خاموش سکوت،
اگر از ياد تو يادي نکنم، مي شکنم
اگر از هجر تو آهي نکشم،
تک و تنها،
مي شکنم.
به خدا مي شکنم.
****************************************

وقتی از همه ی دنیا دلم می گیرد.
هیچکس و هیچ چیز نمی تواند
طوفان درونم راآرام سازد.
تنها نگریستن به چشمان همیشه نگران مادر است
که درونم را آرام می سازد!!!
********************************
مهربانا
پروردگارا برمن نظر کن،
اما نه به اندازه ی ارزش و لیاقتم زیرا از آن بی بهره ام.
بلکه به اندازه ی عشقم،به اندازه ی اشتیاقم،به اندازه ی نیازم.
نه نیاز به آسایش، نیازبه رسیدن.
توجهم کن وفراموشم مکن،نه به اندازه ی عشق ونیازم زیرا بسیار ناچیز است.
بلکه به اندازه ی کرامت ورحمتت.
یاریم کن،نه به اندازه ی استحقاقم بلکه به اندازه ی مهر و رافتت.
ای بخشاینده ی گناهان ،نبخشای خطای کوچکم را.
زیرا بخشایشت گستاخم می کند وبه من جسارت انجام گناهان بزرگتررامی دهد.
عذابم ده ومجازاتم کن بسیار بیشتر از گناهم،اما بسیار کمتر ازخشمت.
زیرا هنگام خشم رها می کنی مرا تا نابودشوم،
وهنگام خرسندی با مهربانی مجازات می کنی مرا که تا فرصتی باقیست برگردم.
تنبیه تورا بخششت می دانم وآن رابسیار دوست می دارم.
صبر ده مرابیشتر ازدرد م ودرد ده مرا کمترازصبرم.
آنقدربر صبر من بیفزای تاغلبه کندبر هر دردی.
آنگونه که حتی دردشوارترین لحظات قلبم آرام وخشنودباشد.
میخواهم بی بهانه
سخت تراست
دیگر سرانگشتان نحیفم را
یارای ریسیدن
ابریشم های آهنی نیست
از کاویدن وجودت
برای ذره ای محبت خسته ام
دراین معدن غرور
ذره محبتی نیست
نگاهت عشق را ِز یادم می برد
آه که در چشمانت
کمی مهربانی نیست
جنس قلبت
سنگ خارا
خشم تو
چون خشم دریا
وای ازاین خشم
به دریا
هیچ ماهی نیست
این همه بهانه را
در گوشت نخواهم خواند
می دانم برای شنید نش
شنوا گوشی نیست
می خواهم از تو
بی بهانه
گذرکنم
گفتم اي خوبم به فريادم برس
افتاده ام از پا ولي باور نکردي
گفتم از نامهربان بودن
پشيمان مي شوي فردا ولي باور نکردي
گفتم از ناباوري مردم بيا و باورم کن
کم کن آزارم که ميماني تک و تنها ولي باور نکردي
اشک من را ديدي و خنديديو خونسرد رفتي
سوختنها را تماشا کردي و
پر پر زدنها را ولي باور نکردي
من به تو خوبي نمودم تو بدي کردي به من
گفتم اي غافل ندارد ارزشي دنيا
ولي باور نکردي
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می آیی
فریدون مشیری.
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن
عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی و درد وآه گشته حاصلم
گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق
عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جادههای بیسرانجام ِ رسیدن
در زورقي شكسته، رو كرده ام به دريا
آمال و آرزويم، چنديست رفته بر باد
تنها نشسته بودم، رفتم بسوي دريا
در ساحلش نشستم، با خود، قصه كردم
گفتم كه اين خيال است يا موج روي دريا
دريا دلش به من شد، ناگه به حرف وا شد
كاين آخرش چه باشد، دل برده اي ز دريا
دريا نگاه مستش، با موج نكته ها داشت
در جذر و مد رويش، دل را زديم به دريا
گفتم كه اين چه باشد،ما شكوه با كه گوييم
حوري ، كجا بجوييم ، مثل و مثال دريا
ــ پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم
ندارند ..عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند...بگريم براي
کساني که هرگز غمم را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به
کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت کنم به
کساني که محبتي درحقم نکردند...........
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-قفس داران سکوتم را شکستند دل دائم صبورم را شکستند به
جرم پا به پاي عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از
خلوتم بيرون کشيدند چه بي پروا حضورم را شکستند تمنا در
نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شکستند .
-زندگي سخت نيست ما سختش ميكنيم ، عشق قشنگ نيست
ما قشنگش ميكنيم ، دل ما تنگ نيست ما تنگش ميكنيم ، دل
هيچ كس از سنگ نيست ما سنگش ميكنيم
-هيچ گاه فاصله ها حريف خاطره ها نميشوند ، به يادتم . . .
-سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب
سوزش اين زخم ها را کم کني
آه باران من سراپاي وجودم آتش است
/ پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
چه غريبانه ميگريست آن شب بي تو تکه ابري که
سکوت وجودم رو فهميد و
چه غريبانه خنديدم آن روز که بي تو مرگم را فهميد
-زندگي جدولي است كه هر كس به حل آن پي ببرد ،
جايزه اش مرگ است
-گر با غم دوريت نسازم چه کنم / با ياد تو گر عشق نبازم چه
کنم / چون در نظرم فقط توي ماييه ناز / گر من به تو اي دوست
ننازم چه کنم.
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياری كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطائی كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائی اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا می نگرم، باز هم اوست
كه بچشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لب بر لب من م لغزد
می كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
می كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بردارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه ئی از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر، اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگی نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبائی
بشكن اين آينه را ای مادر
حاصلم چيست ز خود آرائی
در ببنديد و بگوئيد كه من
جز او از همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست
فاش گوئيد كه عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست، بگوئيد آن زن
ديرگاهيست، در اين منزل نيست
فروغ فرخ زاد
بیدار شو که شب سیاه می رود
و روز بر من و تو مهاجر به روشنایی میرسد.............
هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و به یک قلب لطیف
که خیالم می گفت:
تا ابد مال تو بودتو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
سر هم بند زنم
چه زيبا! گفتم دوستت دارم؛ چه صادقانه پذيرفتي
چه فريبنده آغوشت برايم باز شد
چه ابلهانه! با تو خوش بودم
چه کودکانه ! همه چيزم شدي
چه زود به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي
چه ناجوانمردانه! نيازمندت شدم
چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد
چه بيرحمانه! من سوختم.
اين يكي ني ،آن يكي طعنه به بلبل را مي زنند
بگرفته دلم از اين دنيا، از اين دوستان پر مدعا
آزرده ام از اين خنجرها سوي دوستي گشته رها
خواهم كه بار بندم از اين دير خراب
از بس كه عشقم به دل گشته بي انتها اما بي ثواب
خدايا ،مهربانا، با كه گويم من درد خويش
با كه گويم سوز درون سرگشتگي بيش از پيش
ياد دارم عشق من پاك است و بي دريغ
خون دوستيش در رگهاي من غليظ است نه رقيق
خدايا،مهربانا،منيرا التهاب غمش را چه كنم
دوستيش را جايي ديگر نتوانم برد، حجمش را چه كنم
گل نرگس ،زنبق دلم شقايق گشته است
از حسرت تو باغ دلم گلستاني از علايق گشته است
مهربانا ،مهرباني و صفاي تو كجاست؟
گوشه اي خالي در دل درياي تو كجاست؟
مرواريد عشقت در كدامين صدف گم گشته است؟
اقبال وصل من در قله كدامين كوه قاف گشته است؟
مهربان من دوستي يكي هست و يكرنگي نكو
تا به كي آيم در برت وآنگه شوم سو بسو
مهربان آرامش در كدامين قاموس تو دارد نشان ؟
تا چه زمان مي بايد اين دل از بهر تو خون باشد فشان؟
مهربان ، در نظر من نگار بود با تو رقيب!
روح تو حلول يافت در نگار يالالعجيب!
از چه افتادم از نظرتو اينچنين
از كجا فروآمد آوار دوري اينچنين
اكنون افتاده ام چو مرغي در قفس
نفسم در سينه خانه گشته حبس حبس
خدايا مهرباني تو، مهربان من كجاست؟
رحيمي و كريم ،آرام جان من كجاست؟
خواهم كه مست باشم فارغ از دو جهان
ُرك گويم حرف دل ،حرف اين بي نشان
مهربان مست چشمان تو هستم مستِ مست
اف بر جهان بي مهربان هرچه هست، هست